همسایه
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 3:27
طبقه بالای خونه مون برادرشوهر اینا هستند.هر سری میرم روی تراس میبینم پوست تخمه،خورده نون ریخته، یه بار چشم پوشی کردم،دو بار، ده بار و هنوز خودم چیزی نگفتم.یکی دو بار فک کنم همسر به داداشش یه چیزایی گفت ولی انگار نه انگار.الان که رفتم رو تراس خیلی اعصابم به هم ریخت، نمیدونم کار خودشونه، کار بچه ی ده ...
Feeling Blue
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 3:27
احساس میکنم بذر گلی که این همه مدت با شوق و ذوق بهش آب میدادم ثمر نداده ، احساس میکنم چند صفحه آخر کتاب جذابی که چند روز بود داشتم میخوندم پاره و گم شده، احساس میکنم کیکی که خیلی براش وقت گذاشتم تا بره تو فر سوخته، حس میکنم بی ثمر بوده همه چیز.،... همه ی ناکامی های دنیا رو حس میکنم....دیگه نمیکشم......
کاش
-
تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 5:34
کاش بنویسم اینجا. کاش اینجا رو اینجوری رها نکنم. همیشه اینجا آروم میشدم.
After a while
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 14:10
سلام به خواننده های قدیمی و جدید اینجا.چقدر حرف داشتم که به خاطر کند بودن و باز نشدن بلاگفا نشد که ثبت کنم،حیف.کاش بتونم زود زود بنویسم، عاشق نوشتن تو این صفحه ام، چون با کسی زیاد راحت نیستم که حرفهای دلم رو بزنم.همین روزمرگی ها رو اینجا که مینویسم آروم میشم.بگذریم.اگه خدا بخواد جمعه با خانواده خودم...
خرید آنلاین
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 14:10
مدت زیادیه که خرید حضوری انجام نمیدم، ۹۹ درصد آنلاین خرید میکنم چه لباس باشه و چه عطر و ........همسرم هم اینجوری راضی تره چون اولا هیچ وقت حوصله بازار گردی نداشت هم اینکه دیگه گشتن دنبال جای پارک و ترافیک و این چیزا هم نداره.یه چیزی که هست اینه که من عااااشق لباسم و جدیدا هر چی تو اینستا میبینم دلم ...
سینما
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 14:10
داداشم با دوستاش رفته بود سینما و از فیلم " فسیل " خیلی تعریف میکرد که آره خییییلی خنده دار و باحاله شما هم حتما برید ببینید.منم هی میدیدم تو کامنتها و اینا همه میگن خیلییی خوبه عالیه و ...دیگه منم به همسر گفتم بریم؟ و رفتیم.ولی ما خییلی نخندیدیم تو سینما نمیدونم چرا، به نظرمون معمولی بود.دیشب همسر ...
مهمان
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 19:19
دخترعمه ام زنگ زد واسه دوشنبه شام دعوتمون کرد.تازه مکالمه مون تموم شده بود که خواهرشوهر دومی تماس گرفت که سلام چطوری چه خبر؟ خونه ای؟ ما شب میخوایم بیایم اونجا گفتم تشریف بیارید .تماس که قطع شد اولش گفتم هووووف کی حوصله داره؟!بعدش ولی پا شدم نهار بچه ها رو دادم و سریع شروع کردم به مرتب کردن خونه.واس...
خرید
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 19:19
مهمونی اون شب خونه دخترعمه ام خیلی خوب بود و خوش گذشت.( یعنی از اون شب هی میخوام بنویسم هی فرصت نمیکنم
کار بانکی
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 19:19
امروز صبح یه کار بانکی داشتم؛ بچه ها رو گذاشتم خونه مامانم و با همسر رفتیم بانک.کارمند خانمی بود که خیلیی انرژی مثبت داشت؛ اینقدر خوب راهنمایی میکرد، با حوصلهاز اونا نبود که دو کلام میخوان حرف بزنن زورشون میادوسطاش دیدم یه جوری نگام میکنه؛ یواش بهم گفت روسریت خیلی خوشگله از کجا خریدی؟جا خوردم! خندید...
خستگی روحی
-
تاریخ: 1401/10/21 ساعت: 12:48
_ قرار شد هفته ای یکبار دو سه ساعت وقت بگذرونیم؛ خودمون دو تایی؛ خیلی نیاز دارم به این تایم._از اینکه پیش بقیه نشون بدم قوی هستم خسته ام؛ خیلی، خیلی دنیای عجیبیه، به کام هیچکس نیست...._ خیلی خیلی دلم میخواد بدونم اگه هر کدوم از اطرافیانم جای من بودن و تو شرایط من؛ واکنششون چی بود و چه طوری رفتار میک...
-
تاریخ: 1401/10/21 ساعت: 12:48
هر کس از این دنیا چیزی بر میدارد... من دست برداشتم......
نیمه ی پاییز
-
تاریخ: 1401/9/13 ساعت: 19:19
یه بارون قشنگی داره میاااااد عاالی
مهمونی بعد از مدت طولانی
-
تاریخ: 1401/9/13 ساعت: 19:19
خیلی وقته که با این اوضاع اقتصادیِ موجود؛ مهمونی های فامیلی خیلی خیلی کمرنگ شده واقعا... بعد از مدت طولانی، فامیل پدری (عمه ها و عمو ها) جمع شدیم دور هم خونه بابا به صرف نهار؛ خیلی خوب بود کلی از این در و اون در حرف زدیم و اسم فامیل بازی کردیم و غروب همه رفتن.امروز رو هم که باید روز رفیق قدیمی نامگذ...
عصر آذر ماه
-
تاریخ: 1401/9/13 ساعت: 19:19
همینطور که دارم مینویسم صدای پسر بی ملاحظه ی برادرشوهر از طبقه بالا میاد که داره سر و صدا میکنه و داد و هوار و .... راه انداخته؛ اه یه ذره فرهنگ ندارن کلا خانوادگی
تولد
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 1:26
سلام حالتون چطوره؟ هفته قبل مهمونی خونوادگیمون بود که برگزار کردم و همه چیز عالی بود و خیلی خوش گذشت،یه هفته مونده بود به تولد پسرک که براش کیک هم گرفتم و جشن هم داشتیم در کنارش. حالا این جمعه 23 آذر تولدشه و میخوام خونواده همسرم رو دعوت کنم و جشن تولد بگیریم ان شاالله.
نرم نرمک میرسد اینک بهار
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 16:12
بهارتون مبارک.
hey guys
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:00
دلم واسه وبلاگم تنگ شد... چقدر دلم میخواد بنویسم و بنویسم و بنویسم...
افاضات شبانه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:43
حال ندارم؛ دراز کشیدم روی مبل، چند روزیه پای راستم درد میگیره و نشستن و از جا بلند شدن رو برام سخت کرده.از دنیای مجازی خیلی وقته که متنفر شدم از هر چی مودم و نت و نرم افزار و شبکه های اجتماعی؛ از اینکه گاهی بیش از حد بهش وابسته میشم حرص میخورم و خودمو سرزنش میکنم. دنیای مجازی نباید اینقدر پررنگ باشه...
شمارش معکوس
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:43
نمیدونم کارم درست بوده یا نه ولی بعد از ذو سال, حدودا یک ماهیه که میرم باشگاه, در کنار تدریس و کارای خونه و .....تایمی هم که باشگاهم, پسرم پیش باباییش تو خونه اند. روزام که کوووتاهه, تا برسم خونه, کاملا تاریکه هوا. وای نمیدونید وقتی برمیگردم چقدر خسته ام, به زور راه میام, یعنی به زور خودمو می کِــشم...
آیم بک
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:43
سلام باور کنید وقتی احساس نیاز به نوشتن پیدا کنم اینجا رو به هر جایی ترجیح میدم ولی این مشغله است که اجازه ی زود به زود نوشتنو بهم نمیده.باشگاهمو خدا رو شکر مرتب سعی میکنم برم و راضی هستم. تو ذهنم خییییلی حرف هست ولی.... چیزی تا عید نمونده میخوام اگه بشه و خدا بخواد کارها و برنامه هامو زودتر انجام ب...