خرید بک لینک
طبقه بالای خونه مون برادرشوهر اینا هستند.هر سری میرم روی تراس میبینم پوست تخمه،خورده نون ریخته، یه بار چشم پوشی کردم،دو بار، ده بار و هنوز خودم چیزی نگفتم.یکی دو بار فک کنم همسر به داداشش یه چیزایی گفت ولی انگار نه انگار.الان که رفتم رو تراس خیلی اعصابم به هم ریخت، نمیدونم کار خودشونه، کار بچه ی ده سالشونه، کار هر کی هست خیلی زشته.نمیدونم چطوری بگم، پیام بدم به جاریم؟؟شما بودید چکار میکردید؟ نوشته شده توسط بهــــــــار در دوشنبه ۵ آذر ۱۴۰۳ | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:27

احساس میکنم بذر گلی که این همه مدت با شوق و ذوق بهش آب میدادم ثمر نداده ، احساس میکنم چند صفحه آخر کتاب جذابی که چند روز بود داشتم میخوندم پاره و گم شده، احساس میکنم کیکی که خیلی براش وقت گذاشتم تا بره تو فر سوخته، حس میکنم بی ثمر بوده همه چیز.،... همه ی ناکامی های دنیا رو حس میکنم....دیگه نمیکشم....- شب تاسوعا، دارم میرم مسجد، التماس دعا. نوشته شده توسط بهــــــــار در جمعه ۱۳ تیر ۱۴۰۴ | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:27

کاش بنویسم اینجا. کاش اینجا رو اینجوری رها نکنم. همیشه اینجا آروم میشدم.

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 5:34

سلام به خواننده های قدیمی و جدید اینجا.چقدر حرف داشتم که به خاطر کند بودن و باز نشدن بلاگفا نشد که ثبت کنم،حیف.کاش بتونم زود زود بنویسم، عاشق نوشتن تو این صفحه ام، چون با کسی زیاد راحت نیستم که حرفهای دلم رو بزنم.همین روزمرگی ها رو اینجا که مینویسم آروم میشم.بگذریم.اگه خدا بخواد جمعه با خانواده خودم میریم مشهد پیش امام رضا جانم.با اینکه از سفر قبلی مشهد یک سال هم نگذشته بازم خیلی دلتنگم، خیلی.دو سری قبلی رو با خانواده همسر رفته بودم مسافرت یک بار مشهد و یک بار قم، خدایی باهاشون خوش گذشت.امروز بخش زیادی از کارها رو کردم و وسایل سفر رو تو چمدون گذاشتم، کلی کار داشتم ولی بازم مونده.فردا پسرک و همسر هم باید برن آرایشگاه.همسر خونه نیست و شب کاره، منم بهتره برم بخوابم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1402 ساعت: 14:10

مدت زیادیه که خرید حضوری انجام نمیدم، ۹۹ درصد آنلاین خرید میکنم چه لباس باشه و چه عطر و ........همسرم هم اینجوری راضی تره چون اولا هیچ وقت حوصله بازار گردی نداشت هم اینکه دیگه گشتن دنبال جای پارک و ترافیک و این چیزا هم نداره.یه چیزی که هست اینه که من عااااشق لباسم و جدیدا هر چی تو اینستا میبینم دلم میخواد بخرم...هی به خودم نهیب میزنم که بهار بسه دیگه...ولی آخه لازم دارم واقعانمیدونم چرا هی دوست دارم خرید کنم مخصوصا لباس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1402 ساعت: 14:10

داداشم با دوستاش رفته بود سینما و از فیلم " فسیل " خیلی تعریف میکرد که آره خییییلی خنده دار و باحاله شما هم حتما برید ببینید.

منم هی میدیدم تو کامنتها و اینا همه میگن خیلییی خوبه عالیه و ...

دیگه منم به همسر گفتم بریم؟ و رفتیم.

ولی ما خییلی نخندیدیم تو سینما نمیدونم چرا، به نظرمون معمولی بود.

دیشب همسر میگفت بهار بریم فیلم غریب رو ببینیم.

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1402 ساعت: 14:10

دخترعمه ام زنگ زد واسه دوشنبه شام دعوتمون کرد.تازه مکالمه مون تموم شده بود که خواهرشوهر دومی تماس گرفت که سلام چطوری چه خبر؟ خونه ای؟ ما شب میخوایم بیایم اونجا گفتم تشریف بیارید .تماس که قطع شد اولش گفتم هووووف کی حوصله داره؟!بعدش ولی پا شدم نهار بچه ها رو دادم و سریع شروع کردم به مرتب کردن خونه.واسه شام هم ماکارونی پختیم با کمک هم و سالاد و خلاصه خوش گذشت.الان دارم دخترک رو میخوابونم به این امید که پاشم برم از نماوا فیلم ببینم تو تنهایی خودم.همسر و پسرک هم که خوابن. نوشته شده در شنبه ۲۴ دی ۱۴۰۱ساعت 23:0 توسط بهــــــــار| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 19:19

مهمونی اون شب خونه دخترعمه ام خیلی خوب بود و خوش گذشت.( یعنی از اون شب هی میخوام بنویسم هی فرصت نمیکنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 19:19

امروز صبح یه کار بانکی داشتم؛ بچه ها رو گذاشتم خونه مامانم و با همسر رفتیم بانک.کارمند خانمی بود که خیلیی انرژی مثبت داشت؛ اینقدر خوب راهنمایی میکرد، با حوصلهاز اونا نبود که دو کلام میخوان حرف بزنن زورشون میادوسطاش دیدم یه جوری نگام میکنه؛ یواش بهم گفت روسریت خیلی خوشگله از کجا خریدی؟جا خوردم! خندیدم و گفتم آنلاین گرفتم.گفت چقدر گرفتی؟ گفتم ۱۶۰.گفت خیلی خوب خریدی.آدرس دو تا پیج اینستاگرام که ازشون روسری میخرم رو توی یه برگه کوچولو که دستم بود نوشتم و گفتم این دو تا پیج خیلی خوبنخوشحال شد و گذاشت تو جیبشخیلی خوش برخورد و مهربون بود؛ دلم میخوام بازم برم ببینمش باهاش دوست شم؛ ان شاءالله سلامت باشه هر جا هست. نوشته شده در پنجشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۱ساعت 17:36 توسط بهــــــــار| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 19:19

_ قرار شد هفته ای یکبار دو سه ساعت وقت بگذرونیم؛ خودمون دو تایی؛ خیلی نیاز دارم به این تایم._از اینکه پیش بقیه نشون بدم قوی هستم خسته ام؛ خیلی، خیلی دنیای عجیبیه، به کام هیچکس نیست...._ خیلی خیلی دلم میخواد بدونم اگه هر کدوم از اطرافیانم جای من بودن و تو شرایط من؛ واکنششون چی بود و چه طوری رفتار میکردن، چون من واقعا از زندگی خسته شدم و خیلی حسهای منفی میاد سراغم، احساس میکنم کم آوردم و زورم به این زندگی نمیرسه دیگه، تحملم کم شده، عصبی میشم، خدایا فقط خودت حالمو میدونی.... نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۱ساعت 16:15 توسط بهــــــــار| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: چهارشنبه 21 دی 1401 ساعت: 12:48

هر کس از این دنیا چیزی بر میدارد... من دست برداشتم......

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: چهارشنبه 21 دی 1401 ساعت: 12:48

یه بارون قشنگی داره میاااااد عاالیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 13 آذر 1401 ساعت: 19:19

خیلی وقته که با این اوضاع اقتصادیِ موجود؛ مهمونی های فامیلی خیلی خیلی کمرنگ شده واقعا... بعد از مدت طولانی، فامیل پدری (عمه ها و عمو ها) جمع شدیم دور هم خونه بابا به صرف نهار؛ خیلی خوب بود کلی از این در و اون در حرف زدیم و اسم فامیل بازی کردیم و غروب همه رفتن.امروز رو هم که باید روز رفیق قدیمی نامگذاری کنم؛ چون یکی از رفقای قدیمی دوران راهنماییم بهم پیام داد و خواست یه گروه بزنیم بچه هایی که شماره شون رو داریم از اون سالها.یکی از رفیقهای صمیمی و قدیمی مامانم هم خیلی اتفاقی امروز شماره اش رو گیر آورد و بهش زنگ زد بعد از مدتها...خیلی با مامان صمیمی بودن و مامان واقعا دلتنگش بود.اون خانم یه دختر و پسر مجرد داره و وقتی مامان بهش گفت دو تا نوه دارم خیلی تعجب کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 13 آذر 1401 ساعت: 19:19

همینطور که دارم مینویسم صدای پسر بی ملاحظه ی برادرشوهر از طبقه بالا میاد که داره سر و صدا میکنه و داد و هوار و .... راه انداخته؛ اه یه ذره فرهنگ ندارن کلا خانوادگیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 13 آذر 1401 ساعت: 19:19

سلام حالتون چطوره؟

هفته قبل مهمونی خونوادگیمون بود که برگزار کردم و همه چیز عالی بود و خیلی خوش گذشت،یه هفته مونده بود به تولد پسرک که براش کیک هم گرفتم و جشن هم داشتیم در کنارش.

حالا این جمعه 23 آذر تولدشه و میخوام خونواده همسرم رو دعوت کنم و جشن تولد بگیریم ان شاالله.

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 1:26

صفحه بندی