طبقه بالای خونه مون برادرشوهر اینا هستند.هر سری میرم روی تراس میبینم پوست تخمه،خورده نون ریخته، یه بار چشم پوشی کردم،دو بار، ده بار و هنوز خودم چیزی نگفتم.یکی دو بار فک کنم همسر به داداشش یه چیزایی گفت ولی انگار نه انگار.الان که رفتم رو تراس خیلی اعصابم به هم ریخت، نمیدونم کار خودشونه، کار بچه ی ده سالشونه، کار هر کی هست خیلی زشته.نمیدونم چطوری بگم، پیام بدم به جاریم؟؟شما بودید چکار میکردید؟
نوشته شده توسط بهــــــــار در دوشنبه ۵ آذر ۱۴۰۳ |
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
احساس میکنم بذر گلی که این همه مدت با شوق و ذوق بهش آب میدادم ثمر نداده ، احساس میکنم چند صفحه آخر کتاب جذابی که چند روز بود داشتم میخوندم پاره و گم شده، احساس میکنم کیکی که خیلی براش وقت گذاشتم تا بره تو فر سوخته، حس میکنم بی ثمر بوده همه چیز.،... همه ی ناکامی های دنیا رو حس میکنم....دیگه نمیکشم....- شب تاسوعا، دارم میرم مسجد، التماس دعا.
نوشته شده توسط بهــــــــار در جمعه ۱۳ تیر ۱۴۰۴ |
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
کاش بنویسم اینجا. کاش اینجا رو اینجوری رها نکنم. همیشه اینجا آروم میشدم.
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
مدت زیادیه که خرید حضوری انجام نمیدم، ۹۹ درصد آنلاین خرید میکنم چه لباس باشه و چه عطر و ........همسرم هم اینجوری راضی تره چون اولا هیچ وقت حوصله بازار گردی نداشت هم اینکه دیگه گشتن دنبال جای پارک و ترافیک و این چیزا هم نداره.یه چیزی که هست اینه که من عااااشق لباسم و جدیدا هر چی تو اینستا میبینم دلم میخواد بخرم...هی به خودم نهیب میزنم که بهار بسه دیگه...ولی آخه لازم دارم واقعانمیدونم چرا هی دوست دارم خرید کنم مخصوصا لباس
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری

داداشم با دوستاش رفته بود سینما و از فیلم " فسیل " خیلی تعریف میکرد که آره خییییلی خنده دار و باحاله شما هم حتما برید ببینید.
منم هی میدیدم تو کامنتها و اینا همه میگن خیلییی خوبه عالیه و ...
دیگه منم به همسر گفتم بریم؟ و رفتیم.
ولی ما خییلی نخندیدیم تو سینما نمیدونم چرا، به نظرمون معمولی بود
.
دیشب همسر میگفت بهار بریم فیلم غریب رو ببینیم.
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
امروز صبح یه کار بانکی داشتم؛ بچه ها رو گذاشتم خونه مامانم و با همسر رفتیم بانک.کارمند خانمی بود که خیلیی انرژی مثبت داشت؛ اینقدر خوب راهنمایی میکرد، با حوصلهاز اونا نبود که دو کلام میخوان حرف بزنن زورشون میادوسطاش دیدم یه جوری نگام میکنه؛ یواش بهم گفت روسریت خیلی خوشگله از کجا خریدی؟جا خوردم! خندیدم و گفتم آنلاین گرفتم.گفت چقدر گرفتی؟ گفتم ۱۶۰.گفت خیلی خوب خریدی.آدرس دو تا پیج اینستاگرام که ازشون روسری میخرم رو توی یه برگه کوچولو که دستم بود نوشتم و گفتم این دو تا پیج خیلی خوبنخوشحال شد و گذاشت تو جیبشخیلی خوش برخورد و مهربون بود؛ دلم میخوام بازم برم ببینمش باهاش دوست شم؛ ان شاءالله سلامت باشه هر جا هست. نوشته شده در پنجشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۱ساعت
17:36 توسط بهــــــــار|
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
هر کس از این دنیا چیزی بر میدارد... من دست برداشتم......
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
هفته قبل مهمونی خونوادگیمون بود که برگزار کردم و همه چیز عالی بود و خیلی خوش گذشت،یه هفته مونده بود به تولد پسرک که براش کیک هم گرفتم و جشن هم داشتیم در کنارش.
حالا این جمعه 23 آذر تولدشه و میخوام خونواده همسرم رو دعوت کنم و جشن تولد بگیریم ان شاالله.
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری