افاضات شبانه

خرید بک لینک

حال ندارم؛ دراز کشیدم روی مبل، چند روزیه پای راستم درد میگیره و نشستن و از جا بلند شدن رو برام سخت کرده.

از دنیای مجازی خیلی وقته که متنفر شدم از هر چی مودم و نت و نرم افزار و شبکه های اجتماعی؛ از اینکه گاهی بیش از حد بهش وابسته میشم حرص میخورم و خودمو سرزنش میکنم.

دنیای مجازی نباید اینقدر پررنگ باشه تو زندگی حقیقی مون ولی متاسفانه هست ای کاااش نبود اینطوری.
امروز تولد خواهرزاده همسر بود از ساعت حدود ده و نیم از خونه زدیم بیرون تا کادوشو بهش بدیم، وایت برد و کتاب داستان و یه سری لوازم التحریر.
بعدش هم رفتیم منزل مادربزرگ جناب همسر، از اینکه هرررر کسی به خودش حق اظهار نظر راجع به هممممه چی بچه رو میده خیلی بدم میاد هرکی اظهار فضل میکنه.

شبش هم مادربزرگ من زنگ زد که شام بیاید اینجا حوصله اصلا نداشتم و خسته بودم ولی همسر گفت که بریم.
خوب بود.
آقایون تو اتاق خوابیدن و من الان دارم به نهار فردا فکر میکنم که چه تدارک ببینم، خیلی وقته که رو آوردم به سالم خوری.
چی بپزم؟؟؟؟ پیشنهاد لطفا♥
خسته ام، خیلییییی.
برم بخوابم.

یک گوشه دنج...

ما را در سایت یک گوشه دنج دنبال می‌کنید

برچسب: افاضات,شبانه, نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:43

صفحه بندی