شاگردای این دوره و زمونه :|
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:43
امسال تنبل ترین ، از زیر درس دررو ترین، پرروترین و بی خیال ترین شاگردای این چند سال تدریسم رو داشتم که واقعا هر بار هر جلسه خستگی رو به تنم میذاشتن واقعا خسته ام کردند منتظرم فقط این جلسات آخرشون هم تموم شه.بعضیاشونم که واقعا گل بودن اونها بحثشون جداست. واقعا عجب بچه هایی پیدا میشن، چقدر بچه های الا...
عصر ماه رمضونی
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:43
ساعت چهار و نیم عصره.از صبح مشغول بودم. واسه ی افطار سبزی پلو و مرغ درست کردم و آش گوشت و حلوا. پدر و پسر خوابیدن کنار هم. منم رو تختم خوابم نبرد اصلا. یه مقداری خرید دارم که نمیدونم بذارم بعد از ماه رمضون یا نه؟ مثل کتونی. همینطوری گفتم یه چهار خط بنویسم.
عصر تابستونی
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:43
روی تختم لم دادم و دارم خرچ خرچ خیار میخورم.پسرم هم توی پذیرایی داره ماشین بازی میکنه واسه خودش؛ هر چی تلاش کردم تا بخوابونمش موفق نشدم. شوهرم هم رفته ماشینو چک کنه از لحاظ فنی، آخه احتمالا ان شاالله فردا بریم مشهد عزیزم که چند سالیه وقفه افتاده تو رفتنمون به اونجا. دلم خیلی تنگ شده واسه مشهد و حرم ...
سرمای بد
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 5:43
پسرم سرمای بدی خورده، سرفه و گلوی ملتهب و....صداشم بدجور گرفته. خیلی بده این سرماخوردگی لعنتی. - دخترک مهربون، دوست قدیمی و عزیزم، پیام خصوصیتو که دیدم خیلی خوشحال شدم ان شاالله در کنار خونواده ی دوست داشتنیت شاد و سلامت باشی همیشه.
خدای مهربون من
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 16:44
محرم امسال برام خیلی خاص بود، سال قبل به خاطر شرایطم( روزهای پایانی بارداریم) تقریبا خونه نشین بودم و عزاداریها رو از تلویزیون خونه مامانم تماشا میکردم و چون روزای آخر، فشارمم بالا میرفت حسرت یه غذای نذری امام حسین علیه السلام به دلم مونده بود؛ولی امسال محرم با لحظه به لحظه اش عشق کردم، در کنار پسر ...
یکشنبه بیست و هشت شهریور
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 0:59
رفته بودم آرایشگاه دخترعمه ام، نیم ساعت پیش رسیدم خونه. فردا عقد اون یکی دخترعمه است و ان شاالله پس فردا جشن عقدش. گرسنمه ولی میلم نمیکشه مرغی که از نهار مونده رو بخورم نمیدونم چرا، دلم هات داگ میخواد یا مثلا ساندویچ ژامبون تنوری یا یه پیتزای خوشمزه ، شوهرم تو راه برگشت گفت چیزی میخوای بگو بگیرم ولی...
پاییز نزدیک است...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 14:25
بعد از ظهر جشن دعوتیم خونه ی عمه ام. ساعت 12 وسیله هامو برداشتم و اومدم خونه ی مامانم تا از اینجا با هم بریم. نهار پسرم رو دادم و خوابوندمش ؛ چون داداش و مامانم خوابن اومدم تو اتاق داداش موهامو سشوار کشیدم و خشک کردم و منتظرم تا دخترعموم بیاد تا اتو بکشه موهامو. منم خیلی خوابم میاد ولی حیف که نمیشه ...
این روزها...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 11:21
سلام به خدا خیلی دلم میخواد زودتر بیام و اینجا بنویسم تمام تلاشمو هم میکنم ولی گاهی بازم دیر میشه، بعد یه چند وقت آدم نوشته هاشو میخونه خیلی لذت بخشه به هر حال من سعیم رو میکنم. از وقتی پسرم دنیا اومده کمتر میریم خونه خواهرشوهرم اینا به خاطر بچه هاشون چون همش میخوان به بچه نزدیک شن و باهاش بازی کنن ...
ماجراهای ما...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 11:21
دیشب شب به شدت خسته کننده ای برام بود غروبش با همسر و پسرم رفتیم تا خریدای مورد نیاز ماه رمضون رو انجام بدیم یه دو ساعتی طول کشید، فکر کنم ساعت تقریبا نه بود که رسیدیم خونه، از لحظه ای که رسیدیم من یه ثانیه هم نشستم از بس کار داشتم، گوشتها رو بسته بندی کردم، مرغها رو شستم و گذاشتم فریزر، میوه ها رو ...
:)
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 11:21
سلام اومدم به گوشه ی دنجم سر بزنم ولی پسرک بیدار شد برم بهش برسم میام دوباره...
زندگی
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 11:21
با لپ تاپ نوشتن برام خیلی راحتتره ولی اکثرا میتونم فقط با گوشی بیام اینجا. خب خب خیلی تو دلم حرف هست اینقدر هست که همینطوری بی امان تو سرم رژه میرن و متاسفانه یا خوشبختانه آدمی نیستم که با کسی درد و دل کنم فقط و فقط گاهی با مامانم. اول بگم که پسر کوچولوم شش ماهه شده و این روزا دایم پای گازم و مشغول ...
گذر ایام...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 11:21
تازه از پارک اومدیم خونه. اینقدر روزها هوا گرمه که اصلا نمیشه بیرون رفت به طرز فجیعی اذیت کننده است، از گرما متنففففرم من. این روزا صبح که از خواب پا میشیم با پسرم بازی میکنیم و میذارمش توی ماشینش و یه کمی به کارام میرسم بهش غذا میدم براش کتاب میخونم و با دیدن تصاویر کتاب سرگرم میشه واسش شعر میخونم ...
گیسو کمند :))
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 11:20
سلام. دوستای عزیز من موهامو حدود یکی دو ماه پیش بلوند کردم،خیلی روشنه؛ خوب شد ولی اون چیزی که من میخواستم نشده جنس موهامم کلا نابود شد اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید، زبرررررر و خششششک ؛ طوری که حتی شونه نمیشه، میدونم که لامصب دکلره همینه و کلی رسیدگی میخواد . القصه ؛ بعد از محرم و صفر عروسی دختر...
جشن دندونی
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 11:20
در آستانه ی اتمام نه ماهگی واسه پسرم جشن دندونی گرفتم باب میل خودم؛ خیلی حال داد؛ آش و هم عمه جونم پخت، کیک شکل دندون خریدم براش، هر کیو دلم خواست دعوت کردم البته خیلییی شلوغش نکردم، در کل بهم مزه داد. الان پنج تا دندون داره پسرکم. خدایا از عهده شکرگزاریت بر نمیام الحمدلله رب العالمین. الان هم تلفنی...