یک گوشه دنج

متن مرتبط با «زندگی و دیگر هیچ» در سایت یک گوشه دنج نوشته شده است

خستگی روحی

  • نیلوبلاگ

    _ قرار شد هفته ای یکبار دو سه ساعت وقت بگذرونیم؛ خودمون دو تایی؛ خیلی نیاز دارم به این تایم._از اینکه پیش بقیه نشون بدم قوی هستم خسته ام؛ خیلی، خیلی دنیای عجیبیه، به کام هیچکس نیست...._ خیلی خیلی دلم میخواد بدونم اگه هر کدوم از اطرافیانم جای من بودن و تو شرایط من؛ واکنششون چی بود و چه طوری رفتار میکردن، چون من واقعا از زندگی خسته شدم و خیلی حسهای منفی میاد سراغم، احساس میکنم کم آوردم و زورم به این زندگی نمیرسه دیگه، تحملم کم شده، عصبی میشم، خدایا فقط خودت حالمو میدونی.... نوشته شده در چهارشنبه ۲...

    ادامه مطلب
  • مهمونی بعد از مدت طولانی

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقته که با این اوضاع اقتصادیِ موجود؛ مهمونی های فامیلی خیلی خیلی کمرنگ شده واقعا... بعد از مدت طولانی، فامیل پدری (عمه ها و عمو ها) جمع شدیم دور هم خونه بابا به صرف نهار؛ خیلی خوب بود کلی از این در و اون در حرف زدیم و اسم فامیل بازی کردیم و غروب همه رفتن.امروز رو هم که باید روز رفیق قدیمی نامگذاری کنم؛ چون یکی از رفقای قدیمی دوران راهنماییم بهم پیام داد و خواست یه گروه بزنیم بچه هایی که شماره شون رو داریم از اون سالها.یکی از رفیقهای صمیمی و قدیمی مامانم هم خیلی اتفاقی امروز شماره اش رو گیر ...

    ادامه مطلب
  • تولد

  • نیلوبلاگ

    سلام حالتون چطوره؟ هفته قبل مهمونی خونوادگیمون بود که برگزار کردم و همه چیز عالی بود و خیلی خوش گذشت،یه هفته مونده بود به تولد پسرک که براش کیک هم گرفتم و جشن هم داشتیم در کنارش. حالا این جمعهxa0 23 آذر تولدشه و میخوام خونواده همسرم رو دعوت کنم و جشن تولد بگیریم ان شاالله.xa0 xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • شمارش معکوس

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 نمیدونم کارم درست بوده یا نه ولی بعد از ذو سال, حدودا یک ماهیه که میرم باشگاه, در کنار تدریس و کارای خونه و .....تایمی هم که باشگاهم, پسرم پیش باباییش تو خونه اند. روزام که کوووتاهه, تا برسم خونه, کاملا تاریکه هوا. وای نمیدونید وقتی برمیگردم چقدر خسته ام, به زور راه میام, xa0یعنی به زور خودمو می کِــشم و میارم خونه. شبها که تو خواب از این پهلو به اون پهلو میشم انگار کتک خوردم اینقدر که از خستگی کوفته ام. محیط باشگاه رو دوست دارم اون ولوم بالای آهنگای شاد و انرژی و اتحاد بچه ها و بگو و بخ...

    ادامه مطلب
  • شاگردای این دوره و زمونه :|

  • نیلوبلاگ

    xa0 امسال تنبل ترین ، از زیر درس دررو ترین، پرروترین و بی خیال ترین شاگردای این چند سال تدریسم رو داشتم که واقعا هر بار هر جلسه خستگی رو به تنم میذاشتن واقعا خسته ام کردند منتظرم فقط این جلسات آخرشون هم تموم شه.بعضیاشونم که واقعا گل بودن اونها بحثشون جداست. واقعا عجب بچه هایی پیدا میشن، چقدر بچه های الان راحت طلب شدن، چقدر من امسال از دست بعضیا حرص خوردم آخ...خیلی شاکی ام از دست بعضیا شون. خدایا خودت آخر و عاقبتمونو ختم به خیر کن. بهار صبور باش.. Just Relax ...

    ادامه مطلب
  • عصر ماه رمضونی

  • نیلوبلاگ

    xa0 ساعت چهار و نیم عصره.از صبح مشغول بودم. واسه ی افطار سبزی پلو و مرغ درست کردم و آش گوشت و حلوا. پدر و پسر خوابیدن کنار هم. منم رو تختم خوابم نبرد اصلا. یه مقداری خرید دارم که نمیدونم بذارم بعد از ماه رمضون یا نه؟ مثل کتونی. همینطوری گفتم یه چهار خط بنویسم. ...

    ادامه مطلب
  • عصر تابستونی

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 xa0 xa0 روی تختم لم دادم و دارم خرچ خرچ خیار میخورم.پسرم هم توی پذیرایی داره ماشین بازی میکنه واسه خودش؛ هر چی تلاش کردم تا بخوابونمش موفق نشدم. شوهرم هم رفته ماشینو چک کنه از لحاظ فنی، آخه احتمالا ان شاالله فردا بریم مشهد عزیزم که چند سالیه وقفه افتاده تو رفتنمون به اونجا. دلم خیلی تنگ شده واسه مشهد و حرم امام رضا.xa0 بعد از ظهر هم باید برم آرایشگاه پیش دخترعمه ام. خوابم میاد خیلییییی. ...

    ادامه مطلب
  • خدای مهربون من

  • نیلوبلاگ

    xa0 محرم امسال برام خیلی خاص بود، سال قبل به خاطر شرایطم( روزهای پایانی بارداریم) تقریبا خونه نشین بودم و عزاداریها رو از تلویزیون خونه مامانم تماشا میکردم و چون روزای آخر، فشارمم بالا میرفت حسرت یه غذای نذری امام حسین علیه السلام به دلم مونده بود؛ولی امسال محرم با لحظه به لحظه اش عشق کردم، در کنار پسر گلم، همش هم یاد روزای پارسال میفتادم و هی تو دلم میگفتم یادش بخیر؛ خدا رو شکر. ما یه قرض الحسنه داریم با اکیپ خواهرشوهر اینا و دوستااااان خب؟که تعدادشون هم خیییلی زیاده و هر نفر هم چند تا حساب دار...

    ادامه مطلب
  • یکشنبه بیست و هشت شهریور

  • نیلوبلاگ

    رفته بودم آرایشگاه دخترعمه ام، نیم ساعت پیش رسیدم خونه. فردا عقد اون یکی دخترعمه است و ان شاالله پس فردا جشن عقدش. گرسنمه ولی میلم نمیکشه مرغی که از نهار مونده رو بخورم نمیدونم چرا، دلم هات داگ میخواد یا مثلا ساندویچ ژامبون تنوری یا یه پیتزای خوشمزه ، شوهرم تو راه برگشت گفت چیزی میخوای بگو بگیرم ولی نمیدونم چرا قبول نکردم...اصلا نمیشه چیزی بخورم با اینکه خیلی گشنمه. پدر و پسر خوابیدن. من چرا نمیخوابم پس؟...

    ادامه مطلب
  • این روزها...

  • نیلوبلاگ

    سلام به خدا خیلی دلم میخواد زودتر بیام و اینجا بنویسم تمام تلاشمو هم میکنم ولی گاهی بازم دیر میشه، بعد یه چند وقت آدم نوشته هاشو میخونه خیلی لذت بخشه به هر حال من سعیم رو میکنم. از وقتی پسرم دنیا اومده کمتر میریم خونه خواهرشوهرم اینا به خاطر بچه هاشون چون همش میخوان به بچه نزدیک شن و باهاش بازی کنن حالیشونم نمیشه که بابا هنوز کوچیکه نمیتونه مثل شما بازی کنه اونجا که میریم همش من باید حرص بخورم و مواظب باشم؛ xa0دیگه واقعا اعصابم از این موضوع خورده یا اینکه وقتی خوابه بچه، رعایت نمیکنن و بلند حرف ...

    ادامه مطلب
  • زندگی

  • نیلوبلاگ

    xa0 با لپ تاپ نوشتن برام خیلی راحتتره ولی اکثرا میتونم فقط با گوشی بیام اینجا. خب خب خیلی تو دلم حرف هست اینقدر هست که همینطوری بی امان تو سرم رژه میرن و متاسفانه یا خوشبختانه آدمی نیستم که با کسی درد و دل کنم فقط و فقط گاهی با مامانم. اول بگم که پسر کوچولوم شش ماهه شده و این روزا دایم پای گازم و مشغول سوپ و فرنی و پوره پختن واسه پسرمxa0وقتی منو میبینه یک ذوقی میکنه دیدنیییی اون لحظه دلم میخواد فقط بخورمش همیشه از بچه های شش ماهه خوشم میومده. الحمدلله. این روزا حجم کارای خونه ام به نظرم خیلی زیا...

    ادامه مطلب
  • گیسو کمند :))

  • نیلوبلاگ

    سلام. دوستای عزیز من موهامو حدود یکی دو ماه پیش بلوند کردم،خیلی روشنه؛ خوب شد ولی اون چیزی که من میخواستم نشده جنس موهامم کلا نابود شد اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید، زبرررررر و خششششک ؛ طوری که حتی شونه نمیشه، xa0میدونم که لامصب دکلره همینه و کلی رسیدگی میخواد . القصه ؛ بعد از محرم و صفر عروسی دخترداییمه فکر کنم حدودا سه ماه دیگه ، بعدش دیروز که با مامان صحبت می کردم تصمیم گرفتم موهامو کوتاه کنم راحت شم و رنگ بذارم از دست این موهای زبر راحت شم ، به نظرتون خوبه اینکار؟ واسه عروسی دختردایی موه...

    ادامه مطلب
  • جشن دندونی

  • نیلوبلاگ

    xa0 در آستانه ی اتمام نه ماهگی واسه پسرم جشن دندونی گرفتم باب میل خودم؛ خیلی حال داد؛ آش و هم عمه جونم پخت، کیک شکل دندون خریدم براش، هر کیو دلم خواست دعوت کردم البته خیلییی شلوغش نکردم، در کل بهم مزه داد. الان پنج تا دندون داره پسرکم. خدایا از عهده شکرگزاریت بر نمیام الحمدلله رب العالمین. الان هم تلفنی با دخترعمه جان یه ربع حرف زدیم راجع به جشن عقدش چسبیییییید...

    ادامه مطلب