روی تختم لم دادم و دارم خرچ خرچ خیار میخورم.
پسرم هم توی پذیرایی داره ماشین بازی میکنه واسه خودش؛ هر چی تلاش کردم تا بخوابونمش موفق نشدم.
شوهرم هم رفته ماشینو چک کنه از لحاظ فنی، آخه احتمالا ان شاالله فردا بریم مشهد عزیزم که چند سالیه وقفه افتاده تو رفتنمون به اونجا.
دلم خیلی تنگ شده واسه مشهد و حرم امام رضا.
بعد از ظهر هم باید برم آرایشگاه پیش دخترعمه ام.
خوابم میاد خیلییییی.
