به خدا خیلی دلم میخواد زودتر بیام و اینجا بنویسم تمام تلاشمو هم میکنم ولی گاهی بازم دیر میشه، بعد یه چند وقت آدم نوشته هاشو میخونه خیلی لذت بخشه به هر حال من سعیم رو میکنم.
از وقتی پسرم دنیا اومده کمتر میریم خونه خواهرشوهرم اینا به خاطر بچه هاشون چون همش میخوان به بچه نزدیک شن و باهاش بازی کنن حالیشونم نمیشه که بابا هنوز کوچیکه نمیتونه مثل شما بازی کنه اونجا که میریم همش من باید حرص بخورم و مواظب باشم؛ دیگه واقعا اعصابم از این موضوع خورده یا اینکه وقتی خوابه بچه، رعایت نمیکنن و بلند حرف میزنن نمیدونم واقعا همه مثل من همین مشکلات رو داشتن یا دارن یا نه ؛ شایدم من زیادی حساسم!
بگذریم، تا هوا خوب میشه و آفتابی پسرک رو میبریم پارک، خودمونم یه دوری میزنیم ، گاهی تو خونه اینقدر حوصله ام سر میره دلم تفریح و سفر و اینا میخواد خیلییییی زیاد.
دو تا مانتو بردم پیش خواهر شوهر برام بدوزه دو تا شلوار هم باید ببرم پیشش واسم کوتاه کنه میخوام رنگ موهامو هم تغییر بدم ولی هر چی فکر مبکنم به نتیجه ای نمیرسم دلم رنگ فانتزی میخواد ولی دو دلم خیلی. خیلی وقته تصمیم گرفتم تو ظاهرم تغییر ایجاد کنم واسه تنوع، من این روزا واقعا به تنوع احتیاج دارم.
روزا به سرعت میگذرن و همسرم همش میگه بهار چقد داره زود میگذره...
روزتون بخیر.
مرسی که هستین
ما را در سایت یک گوشه دنج دنبال میکنید
برچسب: این روزها,این روزها که میگذرد جور دیگرم,این روزها که میگذرد,این روزها اینگونه ام,این روزهای من,این روزها که میگذرد هر روز,این روزها حال خوشی ندارم,این روزهایم به تظاهر میگذرد,این روزهااا,این روزها افشین, نویسنده: بازدید: 128