پاییز نزدیک است...

خرید بک لینک
بعد از ظهر جشن دعوتیم خونه ی عمه ام.

ساعت 12 وسیله هامو برداشتم و اومدم خونه ی مامانم تا از اینجا با هم بریم.

نهار پسرم رو دادم و خوابوندمش ؛ چون داداش و مامانم خوابن اومدم تو اتاق داداش موهامو سشوار کشیدم و خشک کردم و منتظرم تا دخترعموم بیاد تا اتو بکشه موهامو.

منم خیلی خوابم میاد ولی حیف که نمیشه بخوابم وقت ندارم.

روز عید غدیر هم جشن عقد دخترعمه جانه ان شاالله.

این شبها من و پسرم ساعت ده و نیم دیگه خوابیم از بس که خسته ایم هم من هم اون؛ تا سرمو میذارم رو بالش خوابم میبره در صورتیکه یه مدت قبل اینقدر باید فکر میکردم تا کم کم چشمام گرم شه.

بعضی از لباسای پسر جان واسش تنگ شده بعضیاش هم لکه شده و پاک نمیشه باید برم یه چند دست لباس پاییزه بگیرم براش، لباس مهمونی هم واسه دو تا عروسی که در پیش رو داریم به امید خدا.

راستی گفتم که پسرک رو بردیم آتلیه؟ یکی از کارهایی که همش تو ذهنم بود و باید انجامش میدادم همین بود که خیالم راحت شد.

تو آتلیه گل پسر محو نورپردازی ها و محیط اونجا شده بود و ما و آقای عکاس خودمونو کشتیم بلکه آقا بخنده یا حتی لبخند بزنه که خدا رو شکر موفق شدیم، یعنیا بگم آقای عکاس چقدر براش پخخخخخخ کرد

چقدر روزا زود میگذره ، روزای تابستون هم دیگه افتاد تو سراشیبی؛ ماه مهر داره شروع میشه و کار من هم.

به شاگردام اضافه شدن و باید برنامه ریزی واسه کلاساشونو شروع کنم به امید خدا ، امیدوارم همه تو کارشون شاد و موفق باشن.

یک گوشه دنج...

ما را در سایت یک گوشه دنج دنبال می‌کنید

برچسب: پاییز نزدیک است,پاييز نزديك است, نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 14:25

صفحه بندی