دیشب شب به شدت خسته کننده ای برام بود غروبش با همسر و پسرم رفتیم تا خریدای مورد نیاز ماه رمضون رو انجام بدیم یه دو ساعتی طول کشید، فکر کنم ساعت تقریبا نه بود که رسیدیم خونه، از لحظه ای که رسیدیم من یه ثانیه هم نشستم از بس کار داشتم، گوشتها رو بسته بندی کردم، مرغها رو شستم و گذاشتم فریزر، میوه ها رو جابجا کردم بساط لوبیا سبز رو مهیا کردم که ریز کنم ، در اون بین واسه شام داشتم ماکارونی هم درست میکردم، وسطاش هم یا بچه رو آروم میکردم با کمک همسر یا کلا بهش میرسیدم دیگه خودتون تصور کنید چه وضعی داشتم من، حالا داشته باشید ماجرا رو، سر خوابوندن گل پسرم هم داستان داشتیم یعنی چندین بار میخوابوندیمش هی بیدار میشد و گریهههه...ساعت شده تقریبا 1 به سلامتی گل پسر خوابیده و من بساط لوبیا سیز رو جمع کردم چون تموم نشده بود و من جونی واسم نمونده بود و خلاصه رفتم که بخوابم دیگه که القصه...دیدم دندونم داره کم کم درد میگیره...وای خدا این دیگه چی بود...همه ی کارامو کرده بودم و الان باید میخوابیدم، دیگه شده بود قوز بالا قوز...وای همین یک دندونم مونده که باید عصب کشی کنمش...یک درد بدی بووود

بلند شدم مسکن خوردم و دیدم نه خوب نمیشه...تی وی رو روشن کردم تا دردش رو فراموش کنم؛ فکر کن ساعت دو نصفه شب داشتم پایتخت میدیدم :|||
یه ذره هم با حرص رفتم به دنیای مجازی سر زدم
هعییی...واسه همینه که گفتم شب خسته کننده ای داشتم دیگه نمیدونم ساعت چند بود خوابم برد...
امروز صبح هم به داداش جونم زنگ زدم گفتم تا بیاد با پسرکم یه کم بازی کنه و من لوبیاسبزها رو خرد و بسته بندی کردم آخیش، دستش درد نکنه.
امشب افطاری خونه ی عمه ام دعوتیم، نماز و روزه هاتون قبول باشه...ماهتون عسل
یک گوشه دنج...
ما را در سایت یک گوشه دنج دنبال میکنید
برچسب: ماجراهای ماتر,ماجراهای ما وسه تا دخترامون,ماجراهای مارکوپولو,ماجراهای ماه عسل,ماجراهای ما سه تا دخترامون,ماجراهای مارگزیده,ماجراهای مانولیتو,ماجراهای ماه عسل 93,ماجراهای مامانی,ماجراهای ماتر دوبله فارسی, نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 11:21