
یه بارون قشنگی داره میاااااد عاالی...
ادامه مطلب
خیلی وقته که با این اوضاع اقتصادیِ موجود؛ مهمونی های فامیلی خیلی خیلی کمرنگ شده واقعا... بعد از مدت طولانی، فامیل پدری (عمه ها و عمو ها) جمع شدیم دور هم خونه بابا به صرف نهار؛ خیلی خوب بود کلی از این در و اون در حرف زدیم و اسم فامیل بازی کردیم و غروب همه رفتن.امروز رو هم که باید روز رفیق قدیمی نامگذاری کنم؛ چون یکی از رفقای قدیمی دوران راهنماییم بهم پیام داد و خواست یه گروه بزنیم بچه هایی که شماره شون رو داریم از اون سالها.یکی از رفیقهای صمیمی و قدیمی مامانم هم خیلی اتفاقی امروز شماره اش رو گیر ...
ادامه مطلب
xa0 ساعت چهار و نیم عصره.از صبح مشغول بودم. واسه ی افطار سبزی پلو و مرغ درست کردم و آش گوشت و حلوا. پدر و پسر خوابیدن کنار هم. منم رو تختم خوابم نبرد اصلا. یه مقداری خرید دارم که نمیدونم بذارم بعد از ماه رمضون یا نه؟ مثل کتونی. همینطوری گفتم یه چهار خط بنویسم. ...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 xa0 روی تختم لم دادم و دارم خرچ خرچ خیار میخورم.پسرم هم توی پذیرایی داره ماشین بازی میکنه واسه خودش؛ هر چی تلاش کردم تا بخوابونمش موفق نشدم. شوهرم هم رفته ماشینو چک کنه از لحاظ فنی، آخه احتمالا ان شاالله فردا بریم مشهد عزیزم که چند سالیه وقفه افتاده تو رفتنمون به اونجا. دلم خیلی تنگ شده واسه مشهد و حرم امام رضا.xa0 بعد از ظهر هم باید برم آرایشگاه پیش دخترعمه ام. خوابم میاد خیلییییی. ...
ادامه مطلب
xa0 در آستانه ی اتمام نه ماهگی واسه پسرم جشن دندونی گرفتم باب میل خودم؛ خیلی حال داد؛ آش و هم عمه جونم پخت، کیک شکل دندون خریدم براش، هر کیو دلم خواست دعوت کردم البته خیلییی شلوغش نکردم، در کل بهم مزه داد. الان پنج تا دندون داره پسرکم. خدایا از عهده شکرگزاریت بر نمیام الحمدلله رب العالمین. الان هم تلفنی با دخترعمه جان یه ربع حرف زدیم راجع به جشن عقدش چسبیییییید...
ادامه مطلب