
همینطور که دارم مینویسم صدای پسر بی ملاحظه ی برادرشوهر از طبقه بالا میاد که داره سر و صدا میکنه و داد و هوار و .... راه انداخته؛ اه یه ذره فرهنگ ندارن کلا خانوادگی...
ادامه مطلب
xa0 ساعت چهار و نیم عصره.از صبح مشغول بودم. واسه ی افطار سبزی پلو و مرغ درست کردم و آش گوشت و حلوا. پدر و پسر خوابیدن کنار هم. منم رو تختم خوابم نبرد اصلا. یه مقداری خرید دارم که نمیدونم بذارم بعد از ماه رمضون یا نه؟ مثل کتونی. همینطوری گفتم یه چهار خط بنویسم. ...
ادامه مطلب
دیشب شب به شدت خسته کننده ای برام بود غروبش با همسر و پسرم رفتیم تا خریدای مورد نیاز ماه رمضون رو انجام بدیم یه دو ساعتی طول کشید، فکر کنم ساعت تقریبا نه بود که رسیدیم خونه، از لحظه ای که رسیدیم من یه ثانیه هم نشستم از بس کار داشتم، گوشتها رو بسته بندی کردم، مرغها رو شستم و گذاشتم فریزر، میوه ها رو جابجا کردم بساط لوبیا سبز رو مهیا کردم که ریز کنم ، در اون بین واسه شام داشتم ماکارونی هم درست میکردم، وسطاش هم یا بچه رو آروم میکردم با کمک همسر یا کلا بهش میرسیدم دیگه خودتون تصور کنید چه وضعی داشتم...
ادامه مطلب