
همینطور که دارم مینویسم صدای پسر بی ملاحظه ی برادرشوهر از طبقه بالا میاد که داره سر و صدا میکنه و داد و هوار و .... راه انداخته؛ اه یه ذره فرهنگ ندارن کلا خانوادگی...
ادامه مطلب
xa0 ساعت چهار و نیم عصره.از صبح مشغول بودم. واسه ی افطار سبزی پلو و مرغ درست کردم و آش گوشت و حلوا. پدر و پسر خوابیدن کنار هم. منم رو تختم خوابم نبرد اصلا. یه مقداری خرید دارم که نمیدونم بذارم بعد از ماه رمضون یا نه؟ مثل کتونی. همینطوری گفتم یه چهار خط بنویسم. ...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 xa0 روی تختم لم دادم و دارم خرچ خرچ خیار میخورم.پسرم هم توی پذیرایی داره ماشین بازی میکنه واسه خودش؛ هر چی تلاش کردم تا بخوابونمش موفق نشدم. شوهرم هم رفته ماشینو چک کنه از لحاظ فنی، آخه احتمالا ان شاالله فردا بریم مشهد عزیزم که چند سالیه وقفه افتاده تو رفتنمون به اونجا. دلم خیلی تنگ شده واسه مشهد و حرم امام رضا.xa0 بعد از ظهر هم باید برم آرایشگاه پیش دخترعمه ام. خوابم میاد خیلییییی. ...
ادامه مطلب